بازدید : مرتبه
تاريخ : ۳ ارديبهشت ۱۳۸۹
زن تيله اي
روزي روزگاري دو تا تيله شيشه اي با هم در خانه اي زندگي مي كردند كه تنها سرگرميشان قل خوردن از بالاي تپه بود.
شبي هوا توفاني شد و خانه چوبي آنها راباد با خود برد. تيله ها از بالاي تپه قل خوردند و باد آنها را هي روي زمين قل داد. وسط راه، تيله ها همديگر را گم كردند. يكي از آنها همراه باد قل خورد و آن قدر رفت تا به دريا رسيد. تيله توي آب افتاد و به ته دريا رفت.
آنجا در عميق ترين آبهاي دريا، صدف تنهايي نشسته بود. تيله شيشه اي، درست توي صدف خالي افتاد.
تيله دوم رفت و رفت و باز هم رفت تا به آخر دنيا رسيد؛ جايي كه خانه فرشته هاي مهربان و آبي پوش بود.
فرشته ها در حياط خانه شان بازي مي كردند كه تيله شيشه اي قل خورد و توي حياطشان افتاد. فرشته ها كه تا آن روز با هيچ تيله اي بازي نكرده بودند، با خوشحالي با او بازي كردند.
فرشته ها تمام روز با تيله سرگرم بودند. وقتي هوا تاريك و موقع رفتن به خانه شد، مادر فرشته ها آنها را صدا زد. يكي از آنها گفت: با اين تيله خيلي به ما خوش گذشت. خوب است كه يكي از آرزوهاي او را برآورده كنيم!
فرشته اي گفت: اما همه مي دانند كه تيله ها نمي توانند حرف بزنند!"
يكي ديگر از فرشته ها گفت: پس اول كاري كنيم كه حرف بزند.
فرشته بعدي گفت: نگاهش كنيد! چه قدر شفاف است. چه قدر قشنگ است.نقش و نگارش را ببينيد.
فرشته ها با دقت به تيله نگاه كردند.
همان فرشته گفت: بياييد او را به يك زن تبديل كنيم. مطمئنم خوشش مي آيد.
فرشته ها به هم نگاه كردند. همان فرشته ادامه داد: اگر زن شد و خوشش نيامد، زبان دارد و مي گويد. آن وقت دوباره تيله اش مي كنيم.
به اين ترتيب يكي از فرشته ها سر انگشتان نرم و مهربانش را به تيله زد و ناگهان زني زيبا جاي تيله را گرفت.
همين موقع، دوباره مادر فرشته ها آنها را صدا زد. فرشته ها ديگر نماندند تا از تيله بپرسند از شكل جديدش خوشش مي آيد يا نه. زن تيله اي تنها كه شد، به سر تا پاي خودش نگاه كرد. چه قدر فرق كرده بود. آن ظاهر گِرد و قلقلي جاي خودش را به قدي بلند وكشيده داده بود. حالا دست داشت و مي توانست هرچه را كه مي خواهد بگيرد. پا داشت و مي توانست به هر جا كه خواست برود و يا بدود. بله… البته كه تيله از ظاهر جديدش راضي بود.
زن تيله اي از خانه فرشته ها بيرون آمد. هوا تاريك تاريك شده بود و او جلويش را به سختي مي ديد. با اين حال به راه رفتن ادامه داد و سرانجام به قصري باشكوه كه بالاي تپه اي در كنار دريا ساخته شده بود رسيد.
زن تيله اي از تپه بالا رفت و در زد. زني در را به رويش باز كرد و وقتي فهميد كه زن تيله اي جا براي يك شب خوابيدن مي خواهد، گفت: بايد از اربابم اجازه بگيرم.
خدمتكار رفت و بعد از مدتي كه به نظر زن تيله اي خيلي طولاني آمد برگشت. لبخند مهرباني زد و او را به داخل قصر برد. غذايي گرم و رختخوابي نرم به زن تيله اي داد. شب به خير گفت و رفت.
روز بعد، ارباب قصر، زن تيله اي را ديد و از او خوشش آمد.
آنها خيلي زود با هم ازدواج كردند. ارباب واقعاً همسرش را دوست داشت. براي همين دلش مي خواست هديه مخصوصي به او بدهد. ارباب چند روزي به هديه مخصوص فكر مي كرد تا اين كه روزي ماهيگيري وارد قصر شد و گفت كه بزرگترين مرواريد دنيا را صيد كرده است. صياد گفت: كسي تاكنون مرواريدي به اين بزرگي نديده است. ارباب كه ثروتمندترين مرد آن دوروبر بود، مرواريد را از صياد خريد و از جواهرفروش معروفي خواست كه با آن گردنبند زيبايي بسازد، همه چيز به خوبي پيش رفت و زيباترين گردنبند دنيا آماده شد.
وقتي نگاه زن تيله اي به گردنبند افتاد، نيرويي مرموز و جادويي با او حرف زد و گذشته اش را به يادش آورد. وقتي زن تيله اي گردنبند را به گردنش انداخت، آرامشي عجيب سرتا پايش را فراگرفت و خاطرات روزهايي كه با تيله اي ديگر در خانه اي چوبي زندگي مي كرد برايش زنده شد.
زن تيله اي با آن گردنبند مرواريد، سال هاي سال در قصر زندگي كرد. هيچكس از گذشته او چيزي نمي دانست؛ هيچكس نمي دانست كه وقتي هوا تاريك مي شود، زن تيله اي گرانبهاترين مرواريد دنيا را به گردن مي اندازد... بالاي تپه مي ايستد... دوروبرش را نگاه مي كند و وقتي كسي نباشد خودش را گلوله مي كند و بامرواريدش از بالاي تپه قل مي خورند و پايين مي روند. اين بهترين سرگرمي آنهاست!
فريبا كلهر
روزي روزگاري دو تا تيله شيشه اي با هم در خانه اي زندگي مي كردند كه تنها سرگرميشان قل خوردن از بالاي تپه بود.شبي هوا توفاني شد و خانه چوبي آنها راباد با خود برد. تيله ها از بالاي تپه قل خوردند و باد آنها را هي روي زمين قل داد. وسط راه، تيله ها همديگر را گم كردند. يكي از آنها همراه باد قل خورد و آن قدر رفت تا به دريا رسيد. تيله توي آب افتاد و به ته دريا رفت.
آنجا در عميق ترين آبهاي دريا، صدف تنهايي نشسته بود. تيله شيشه اي، درست توي صدف خالي افتاد.
تيله دوم رفت و رفت و باز هم رفت تا به آخر دنيا رسيد؛ جايي كه خانه فرشته هاي مهربان و آبي پوش بود.
فرشته ها در حياط خانه شان بازي مي كردند كه تيله شيشه اي قل خورد و توي حياطشان افتاد. فرشته ها كه تا آن روز با هيچ تيله اي بازي نكرده بودند، با خوشحالي با او بازي كردند.
فرشته ها تمام روز با تيله سرگرم بودند. وقتي هوا تاريك و موقع رفتن به خانه شد، مادر فرشته ها آنها را صدا زد. يكي از آنها گفت: با اين تيله خيلي به ما خوش گذشت. خوب است كه يكي از آرزوهاي او را برآورده كنيم!
فرشته اي گفت: اما همه مي دانند كه تيله ها نمي توانند حرف بزنند!"
يكي ديگر از فرشته ها گفت: پس اول كاري كنيم كه حرف بزند.
فرشته بعدي گفت: نگاهش كنيد! چه قدر شفاف است. چه قدر قشنگ است.نقش و نگارش را ببينيد.
فرشته ها با دقت به تيله نگاه كردند.
همان فرشته گفت: بياييد او را به يك زن تبديل كنيم. مطمئنم خوشش مي آيد.
فرشته ها به هم نگاه كردند. همان فرشته ادامه داد: اگر زن شد و خوشش نيامد، زبان دارد و مي گويد. آن وقت دوباره تيله اش مي كنيم.
به اين ترتيب يكي از فرشته ها سر انگشتان نرم و مهربانش را به تيله زد و ناگهان زني زيبا جاي تيله را گرفت.
همين موقع، دوباره مادر فرشته ها آنها را صدا زد. فرشته ها ديگر نماندند تا از تيله بپرسند از شكل جديدش خوشش مي آيد يا نه. زن تيله اي تنها كه شد، به سر تا پاي خودش نگاه كرد. چه قدر فرق كرده بود. آن ظاهر گِرد و قلقلي جاي خودش را به قدي بلند وكشيده داده بود. حالا دست داشت و مي توانست هرچه را كه مي خواهد بگيرد. پا داشت و مي توانست به هر جا كه خواست برود و يا بدود. بله… البته كه تيله از ظاهر جديدش راضي بود.
زن تيله اي از خانه فرشته ها بيرون آمد. هوا تاريك تاريك شده بود و او جلويش را به سختي مي ديد. با اين حال به راه رفتن ادامه داد و سرانجام به قصري باشكوه كه بالاي تپه اي در كنار دريا ساخته شده بود رسيد.
زن تيله اي از تپه بالا رفت و در زد. زني در را به رويش باز كرد و وقتي فهميد كه زن تيله اي جا براي يك شب خوابيدن مي خواهد، گفت: بايد از اربابم اجازه بگيرم.
خدمتكار رفت و بعد از مدتي كه به نظر زن تيله اي خيلي طولاني آمد برگشت. لبخند مهرباني زد و او را به داخل قصر برد. غذايي گرم و رختخوابي نرم به زن تيله اي داد. شب به خير گفت و رفت.
روز بعد، ارباب قصر، زن تيله اي را ديد و از او خوشش آمد.
آنها خيلي زود با هم ازدواج كردند. ارباب واقعاً همسرش را دوست داشت. براي همين دلش مي خواست هديه مخصوصي به او بدهد. ارباب چند روزي به هديه مخصوص فكر مي كرد تا اين كه روزي ماهيگيري وارد قصر شد و گفت كه بزرگترين مرواريد دنيا را صيد كرده است. صياد گفت: كسي تاكنون مرواريدي به اين بزرگي نديده است. ارباب كه ثروتمندترين مرد آن دوروبر بود، مرواريد را از صياد خريد و از جواهرفروش معروفي خواست كه با آن گردنبند زيبايي بسازد، همه چيز به خوبي پيش رفت و زيباترين گردنبند دنيا آماده شد.
وقتي نگاه زن تيله اي به گردنبند افتاد، نيرويي مرموز و جادويي با او حرف زد و گذشته اش را به يادش آورد. وقتي زن تيله اي گردنبند را به گردنش انداخت، آرامشي عجيب سرتا پايش را فراگرفت و خاطرات روزهايي كه با تيله اي ديگر در خانه اي چوبي زندگي مي كرد برايش زنده شد.
زن تيله اي با آن گردنبند مرواريد، سال هاي سال در قصر زندگي كرد. هيچكس از گذشته او چيزي نمي دانست؛ هيچكس نمي دانست كه وقتي هوا تاريك مي شود، زن تيله اي گرانبهاترين مرواريد دنيا را به گردن مي اندازد... بالاي تپه مي ايستد... دوروبرش را نگاه مي كند و وقتي كسي نباشد خودش را گلوله مي كند و بامرواريدش از بالاي تپه قل مي خورند و پايين مي روند. اين بهترين سرگرمي آنهاست!
فريبا كلهر
|
||
|
||
|
||
|
||
|
||
|
||
|
ارسال توسط ايوب بجاني
![[i]](http://payeganltd.com/pubimages/b.gif)
![[i]](http://payeganltd.com/pubimages/g.gif)